|
جمعه بیست و پنجم آذر 139022:18به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
به نام خدا
سلام ...... خوش آمدید .
شنبه بیست و یکم آبان 139023:37به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
بی وفایی
نگارینا چه پیش آمد که آزُردی دلِ ما را
همه عهد و قرارخود به آسانی زدی پا را
مگر ازمن چه می خواستی جز مهرو وفاداری
چرا عشق وامیدم را سپردی دست غمها را
زعشاقان چه می دانی، مرا از خویش می رانی
به جُز یوسف که می دانست اسرار زلیخا را
الا مجنونِ صحرا گرد که نامت شهره عامست
بگو آیا تو هم چون من ، کشیدی هجر لیلا را
نیستانِ د لم آتش زدی ای بی وفا از چه
نگفتی عاشق مسکین ندارد هیچ ماوا را
به که گویم درد دل که باشد محرم رازم
کسی کو که تواند کرد حل این معمّا را
در این شهرِ خیال من مهرویان فراوانند
بتُی چون تو کجا یا بم کُند دردم مُداوا را
قسم بر طاقِ ابرویت ،شدم دیوانه ی رویت
بیا نگذار کز عشقت گذارم سر به صحرا را
اگر باما نخواهی داشت سرِ مهرو وفاداری
بمیرم به از آن باشد که بینم رنج دنیا را
من اینک از فراقِ تو چنان غمگین وبی تابم
که گر آهی کشم از دل بسوزد سنگ خارا را
دو چشمم منتظر بر در امیدم آنکه باز آیی
برای خاطر رویت مکن امروز و فردا را
صمد، اینجا قفس تنگ است مزن حرف دلِ خود را
برو در بوستان بنشین حد یثت گو به گلها را
پنجشنبه بیستم مرداد 139014:27به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
غرور
تو آن گلبرگ مغروری که جز خود کس نمی بینی
نه دردل شورعشق داری، نه آن دلداده شیرینی
ترا گر ظاهری شاد است لیکن باطنی گریان
نداری یار د لسوزی بگوید از چه غمگینی
هزاران حسن خوب داری ولی از خود گریزانی
قدم بر باغ دل بگذار که عطر یاس و نسرینی
منم حیران و سرگردان ز کویت ای شه خوبان
چه کم گردد زتو جانا بگیری دست مسکینی
به خود آ ای پریچهره که دوران بر نمی گردد
از این باغ جوانی را گلی هرگز نمی چینی
همه آفاق را گشتم ولی هرگز ندانستم
که تو مهری ، یا آن ماهی ، یا پروینی
شنیدم رهروی می گفت وصال چون سایه می ماند
به دل صد آرزو باشد به دوشت بار سنگینی
بجزآن سایه ی زلفت مرا هرگز پناهی نیست
حر امت باد اگر یاری به جای ما بگزینی
خدایا صبرم افزون کن در این شبهای ظلمانی
که جان از هجر دلداری ندارد هیچ تسکینی
مشوافسرده خوش بین باش دلت را غرق شادی کن
چه دانی آفت جان است حسادتها و بد بینی
صمد فصل بهار آمد مخور غمهای بیهوده
مبارک باشد این ایام رسیده وقت گل چینی
سخن نظم
سخن نظم من اینک شاد نیست
دل اسیراست در قفس ، آزاد نیست
گر همه عالم پُر از شادی شود
سهم من جز ناله و فریاد نیست
قصه ی شیرین بجا ماند ولی
بیستون هست ، چه سود فرهاد نیست
فرودین، اردیبهشت، خرداد، رفت
هیچکس دلگرم چون مرداد نیست
بلبل شوریده دل شوقش به باغ
جغد جایی می رود کآباد نیست
دی ظریف نکته سنجی خوب گفت
آنکه شاگردی نکرد استاد نیست
تا توانی باغ دل با دست خود آباد کن
ورنه روزی میرسد حرف از گل وشمشاد نیست
گفتمش ای ناخدا کی ما به ساحل می رسیم
گفت کشتی بادبانیست، باد نیست
آدمی آه هست ودم،غم خوریم از بهر هم
این دوروززندگی،دل ازگِل و فولادنیست
دست خالی،پیش قاضی رفتنت باشدخطا
چونکه هیچ چیزنزداوبالاترازاسناد نیست
یکشنبه دوم خرداد 138920:54به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
یاد یار
دل بی تاب من هر شب به یاد یار می گرید
چو لیلی از فراق یار مجنون وار می گرید
زکوه بیستون بشنو صدای تیشه فرهاد
که شیرین بی کس وتنها پس دیوار می گرید
سفر کردم به شهر عشق بیاد سعدی وحافظ
ندانستم زنیشابور چرا عطار می گرید
انه الحق گفت منصور چو فارغ شد از این دنیا
زدست نامرادیها سرش بر دار می گرید
بیا بشنو سخن جانا تو از این پیر کنعا نی
که یوسف گشت زندانی زلیخا زار می گرید
زتاب دوری معشوق دل عاشق چنان خون شد
که بلبل از فراق نرگس خمار می گرید
اگر دردم دوایی نیست یقین دارم شفایی نیست
چو جالینوس که پنها نی بر بیمار می گرید
نه در دل مانده است آهی نه بر تن ما نده است نایی
کی می داند صمد شب تا سحر بیدارمی گرید
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 138913:51به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
وعده دیدار
کاش این مرغ دلم بر تو گرفتار نبود
کاش این روح من از هجر تو بیمار نبود
بارها آرزوی دیدن رویت کردم
چه توان کرد مرا رخصت دیدار نبود
من اگر دیده به روی رخ تو می بستم
سر شب تا به سحر دیده به دیوار نبود
روز اول تو اگر وفا به ما می کر دی
حرف ما بر سر هر کوچه و با زار نبود
بلبلان وقت بهار نغمهءخوش می خوانند
تو به باغ دیدی کجا همدم گل خار نبود
میدهی وعده ولی به عهد وفا نمی کنی
کاش این روز من و حرف تو تکرار نبود
گر چه شیرین دم آخردل فرهاد شکست
باز هم مثل تو اینگونه دل آزار نبود
گوئیا تلخی جان کندن ما می خواهی
پا نهم پیش نگوئی که وفادار نبود
من که راز دل خویش جز تو نگفتم با غیر
این تو بودی که دلت محرم اسرار نبود
تو بیا تا که صمد جان به فدایت بکند
تا بدانی که دلش جز تو خریدار نبود
جمعه بیستم فروردین 138915:27به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
فریب
توکه زیبایی چرا آن چهره پنهان می کنی
گفته های خویش را برما تو کتمان می کنی
گاه با لبخند زیبایت فریبم می دهی
گاه با حرفت مرا خار بیابان می کنی
روزو شب در بحر عشقت بی قرارم نا زنین
یا مرا می رانی از در یا که جبران می کنی
گفته بودم پیش تو آینه هم نامحرم است
پس چرا در پیش آن زلفت پریشان می کنی
در سکوت چشمهایت گفته هادارم ولی
می زنی آتش بجان و دیده گریان می کنی
روز هجرت من ندانم کی به پایان می رسد
من که بیما ر توام پس کی تو درمان می کنی
بی مروت دیر می آیی دلم افسرده شد
خانه ی تنهاییم را همچو زندان می کنی
دوشنبه شانزدهم فروردین 138914:47به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
هجرت
چه دیدی نا زنین از من که از کویم سفر کردی
سیه شدروزم از هجرت شبم را بی سحر کردی
بدان ای دوست همزاد من بیدل نبود جز غم
که غم هم اندکی بودو تو آن را بیشتر کردی
مجال بال گشایی نیست دگر درباغ وبستا نت
چرا که درقفس تنها مرا بی بال و پر کردی
قسم بر نرگس چشمت مرا جزتوخیالی نیست
ندانستم چه پیش آمد که احساس خطر کردی
غریب کوی تو بودم اسیر عشق تو گشتم
چه شد یکباره رفتی و به دل فکر دگر کردی
قسم خوردی که راز ما همیشه تا ابد ماند
شکستی عهدو پیما نت یک عالم راخبر کردی
تمام دل خوشی هایم همین بودکه ترا داشتم
تو هم رفتی بگو آیا ،نگاهی پشت سر کردی
وفاداری اگراینست گذشتم ازهمه عالم
ولی این را بدان ایدوست که مارا دربدر کردی
جمعه سیزدهم فروردین 138923:12به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
به نام خدا
به نام خدا وند کل جهان خداوند رحمان روزی رسان
به نیکی وپاکی رهی توشه کن که در نزد او کس نباشد نهان
چه گویم که نقاش خلقت تویی به گرد مه و ابر رنگین کمان
الهی تو یی رازدار جهان نداند کسی هیچ اسرارتان
صمد بی نیازی از آن کردگار رسد این بهار تو روزی خزان
پنجشنبه پنجم فروردین 138910:59به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
غزل
خوشا آنکس که شعر از خود بگوید
چو فعل وفاعلش در دل بجوید
نگو ید باغ دل بارو بری نیست
اگر ریشه تری باشد بروید
گناه شمع این بوده که نورش
پر پروانه در آ ذر بشوید
گران ابر بهاری رحمت آرد
غزل بلبل سراید گل ببوید
خوشا آن عا شقی کز هجر یا رش
ره صد ساله را یک شب بپوید
اگر غیری کند اسرار کس فاش
صمد راز کسی هر گز نگوید
جمعه بیست و هشتم اسفند 138822:52به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
معرفت
مجلس ما جای هر بیگانه نیست
صحبت از عشق ومی و میخانه نیست
عارفی فرمود با غواص بحر
هر صدف بینی در آن دُردانه نیست
شرح لیلی را بپرسید یم ازو
گفت این مجنون من دیوانه نیست
هر کجا محرم شدی یکرنگ باش
هر نگاهی گردش پیمانه نیست
عشق شیرین است فرهاد می کشد
ورنه این شمع آفت پروانه نیست
هرکه باشد پاکباز و سرفراز
زندگی از بهر او غمخا نه نیست
معرفت گنج است در دلها یمان
پس نکو دارید در ویرانه نیست
پند پیران را صمد در گوش کن
چون حقیقت گفته اند افسانه نیست
چهارشنبه بیست و ششم اسفند 138821:5به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
پندو اندرز
به هر مجلس به هر محفل که رفتن
سخن کو تاه ولی سنجیده گفتن
گر هشیا ری مکن اسرار خود فاش
که بیداری به از صد سال خفتن
هنر داری به دست آور دلی را
زرنگی نیست دل کس را شکستن
ز راه ورسم دوستی این نباشد
نمک خوردن نمکدان را شکستن
زه آورد گاه رفتن مردی خواهد
اسیر،مفقود ،یا از از جان گذشتن
مرافع را اگر جای زدن نیست
نباشد ننگ از آن صحنه گریختن
دل معشوق اگر جای دگر رفت دگر سهو است به پای آن نشستن
دوشنبه بیست و چهارم اسفند 138821:45به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
سکوت
چه رفته ای که زچشم ترم خواب نمی آید
که هر چه زنم فریاد به گوشم جواب نمی آید
شکست دل عندلیب از دیر آمدن بهار
زآسمان آبی دل دگر سحاب نمی آید
بسی حرفهای ناگفتنی مانده در دلم جانا
که گر شمرده شمرده بگویم حساب نمی آید
به انتظار نشسته ام که شاید گذر کنی از کویم
بیا که آوای روحبخش از دل خراب نمی آید
دعا کنیم دریا نرنجد زدست این صیاد
وگر نه ماهی زنده هم به قلاب نمی آید
بهاررفت ویار رفت وفضای خانه سکوت
ز پنجره امید دل من بوی گلاب نمی آید
دلم زدوری یار چو وادی تشنه می ما ند
به انتظار مباش صمد که ساقی با شراب نمی آید
پنجشنبه بیستم اسفند 13889:19به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
قسم
الهّی به آن، ( ماه سیما ) قسم به ناهید و مهرو ثریّا قسم
به آن سیب سرخی که آدم بچید زباغ بهشت بهر حوا قسم
به اشکی که غلتید چون شبنمی فرو افتد از برگ گلها قسم
به مهتاب بنگر، مبادا به عمر نبینی دگر رنگ فردا، قسم
به بوی خوش پیرهن یوسفم به عشق و وفای زلیخا قسم
من از کشتی عشقت آنجا روم شتابان به دیدار دریا قسم
دلم خون شد از دست نامردمان به آن لاله سرخ صحرا قسم
تو الگوی زیبای شعر منی به اشعار غمهای نیما قسم
نخواهد برفت مهر تو از دلم به دیروز وامروز و فردا قسم
دوشنبه پنجم بهمن 138823:2به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
گل یاس
چشم مستت نرگس خمار میدا ندکه چیست
غم عشقت عاشق غمخوار میداند که چیست
گل حسادت میکند از سرخی لبهای تو
نقطه خال لبت پرگار میداند که چیست
برق چشمان تو آتش می زند هر خرمنی
هاله دور رخت انوار میداند که چیست
ما به عشق تو بسی شب زنده داری کرده ایم
آنکه با شد تا سحر بیدار، میداند که چیست
عطر فروش شهر یارم چون گل یاس من است
ارزش بوید نش عطار میداند که چیست
احتیاط در باغ شرط است کس نچیند غنچه ای
پاسداری کردن از گل خار میداند که چیست
گر شبی رنجوری آید به سراغم باک نیست
چونکه آن داروی دردم یار میداند که چیست
آری پروانه ندارد هیچ پروایی زشمع
سوختن یا ساختن، دلدار میداند که چیست
با زبان بی زبانی آنچه در شعر گفته شد
سرّ این اشعاررا خودکار میداند که چیست
گرچه مینالد صمد، ازهجر یار در شب تار
معنی نالیدن نی ، تار میداند که چیست
دوشنبه پنجم بهمن 138822:38به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
گنج پنهان
تو را خورشید جاودان می شناسم
گل زیبای گلدان می شناسم
توازهرعطر خوشبویی که باشی
شمیم باغ رضوان می شناسم
به باغ آیی اگر بر چیدن گل
تو را غنچه ی خندان می شناسم
اگر پروانه ی عشقم تو باشی
ترا شمع شبستان می شناسم
اگر چشمه اگر دریا اگر رود
ترا من آب باران می شناسم
اگر آفتاب یا مهتاب باشی
ترا من ماه تابان می شناسم
به کوه و دشت اگر آیی تفرج
ترا کبک خرامان می شناسم
بهارم بی تو گر پاییز گرد د
ترا مرغ خوش الهان می شناسم
اگر دلها همه ویرانه گردد
ترا من گنج پنهان می شناسم
اگر رنجم دهی یا جان ستانی
تو را من جان جانان می شناسم
من از دیوان شعر شاعران هم
زنخلستان تا خیابان می شناسم
دوشنبه پنجم بهمن 138822:31به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
جهان گذرا
یارب این گنبد نیلی چه سحابی دارد
گر به بحربارد هر قطره حبا بی دارد
گر زمال دگران کعبه روی نیست روا
دست افتا ده بگیری صوابی دارد
به هرجمع نشستی سخن یاوه مگو
هر سوالی به دنبال جوابی دارد
این جهان گذرارا تو به حق خورده مگیر
هر کسی با عملش روز حسابی دارد
با دل غمزده سوخته را جنگ مکن
بعد از آنش بنگر که چه خرابی دارد
بر محمد( ص ) که فرستی هردم صلوات
بنگر بر گل آن که چه گلابی دارد
دوشنبه پنجم بهمن 138822:29به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
عالم رویا
زدست روزگار خویش ،خود دیوانه می بینم
محّبت از میان رفته همه بیگانه می بینم
کنید فانوس راروشن که شمع دل نمی خندد
برای جان فدا کردن دگر پروانه می بینم
بیایید عارفان ای عاشقان در جمع هم باشید
که من جمع شما را محفلی رندانه می بینم
پریشان کن تو ای باد صبا زلف نگار من
که هر تقصیر را بر گردن آن شانه می بینم
بده ساقی می نابی که امشب در کنار یار
چنان مستم که هر پیکی دوتا پیمانه می بینم
مرو از پیش من ای گل که بی توفصل پا ییزم
تو باشی در برم غمخانه را گلخانه می بینم
نصیحت بر نمیدارد سرم دیگر مگوای پیر فرزانه
که جز عشق هر چه تو گویی همه افسانه می بینم
خدایا گر صمد از عالم رویا رود بیرون
دل آباد او را کلبه ای ویرانه می بینم
دوشنبه پنجم بهمن 138822:25به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
خانه دل
با زا که در خانه دل روی تو باز است
دل ازغم هجران تو در سوزو گداز است
بلبل که به باغ آمدوصد بوته گل دید
گفتا که گل سرسبد من گل ناز است
در کوی شما صحبتی از مهرو وفا نیست
این کوچه ما است که بسی بنده نواز است
رازی که یک عمری به دلم بودو نگفتم
بر دوست کنم فاش که او محرم راز است
گرباغ بهشت وحور بخشند نپذیرم
جانا دل مجنون مرا برتو نیاز است
هر کار گره خورده که گویی نشود باز
امید بر آن دار که ایزد کار ساز است
هر راه که به بیراهه برفتیم خطا بود
دیدیم که کلید ره مقصود نماز است
گفتم،کبوتر تو مشو غافل این چرخ
در اوج سماء بین برآن سایه باز است
دوشنبه پنجم بهمن 138822:16به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
فراق یار
چقدر سخت است درد انتظاری
کنی از هجر یارت بی قراری
فراق یار گر روزی سر آ ید
نخواهی کرد دیگر روز شماری
امید ما بود آن ماه تا با ن
مباد بر دامنش افتد غباری
ز دوریش دل آ رامش ندارد
شده همچون پرستوی بهاری
اگر پروانه عشقم شود او
بسوزم همچو شمع در شب تاری
به نرگس گفت بلبل تو چه کردی
کنند وصفت به هر چشم خماری
بگفتا من سه چیز اند یشه کردم
شکیبائی ، صبوری ، بردباری
اگر باران به باغ گل نبارد
به گوشت کی رسد صوت هزاری
خوشآن لحظه که بعد از انتظاری
(( به امیدی رسد امید واری))
دوشنبه پنجم بهمن 138822:12به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
باد صبا
خوش خرامان آمدی ای جان من قربان تو
غنچه گل می تراود از لب خندان تو
چشم تو بی سرمه باشد همچو نرگس دلفریب
هرکه بیند رخ ماهت می شود حیران تو
تا نفس در سینه دارم بنده عشق توام
عهد بستم با خدا وشرط بر پیمان تو
زلف مشکین تو باشد همچو سنبل تابدار
زحمت شانه مده باد صبا ارزان تو
گریه هایم بی صداو عشق من بی انتها
غصه ات از آن ما و شادیم از آن تو
گرتوهم ازروی لطفت نظری بر ما کنی
هر چه گویی آن کنم این گوش بر فرمان تو
درشب تار این چنین گفت شمع با پروانه ای گر بخواهی این صمد هست تا ابد زندان تو
دوشنبه پنجم بهمن 138822:11به قلم: صمد آذرنیا واحسان ™
باد خزان
وقتی در سینه غمی است دل آرام کجاست
زچه کس سراغ گیریم کآن دلارام کجاست
گرچه ما ازنظر یار فراموش شدیم
سال و ماه از برما رفت ایام کجاست
حق ما این همه وحشی صفتی نیست روا
بس دویدیم دراین دشت آهو ی رام کجاست
آن زمانی که بهار مژده گل می آورد
کس نپرسید در این باغ که خیام کجاست
کلبه عشق مرا باد خزان ویران کرد
در و دیوار فرو ریخت، دگربام کجاست
ای کبوتر که ز شاهین نگرانی،هنوز
بهر آزادی من گو،که آن دام کجاست
هر کسی نام و نشان خود نکو میداند
پس در این دور زمان آدم بدنام کجاست
گر نصیبم شود از کعبه به کوفه بروم
در همان جا بگویم که ره شام کجاست
ساقیا از در میخانه مرنجان که روم
لا اقل گو، در این میکده آن جام کجاست
چند دوبیتی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
|